زندگی مشترک مازندگی مشترک ما، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 28 روز سن داره
پسرم برديا پسرم برديا ، تا این لحظه: 11 سال و 5 ماه و 6 روز سن داره
پرکشیده🧚‍♀️پرکشیده🧚‍♀️، تا این لحظه: 9 سال و 2 ماه و 4 روز سن داره
پرکشیده 🧚‍♂️پرکشیده 🧚‍♂️، تا این لحظه: 7 سال و 2 روز سن داره

آرزوی من

زندگی رو ادامه میدم این تصمیم این دقیقه منه

ازمایشگاه ...من ...امید.... کنجد....!

1393/7/13 3:00
نویسنده : صبا بانو
879 بازدید
اشتراک گذاری

ازمايش بتا روز34پري ٢٧٠٠ شد ...

علائم

از روز ٢٠ پري تكرر ادرار داشتم

فكر كردم عفونت ادراري دارم انتي بيوتيك خوردم

بعدش ديدم ترشحاتم زياده

فكر كردم عفونت دارم باز دارو خوردم

به شدت نفخ داشتم و رفلكس معدم سنگين بود زير دلمم انقباض داشتم

دورم ٢٩ روزس سر ٢٩ روز لك ديدم فكر كردم پري شدم  روز بعد منتظر بودم لك تبديل بشه به پري ولي برعكس شد كمتر شد روز سوم تبديل شد به ترشحات رنگي

اينقدر سينه هام سفت شده بودن كه تحملش برام مشكل بود

رفتم دكتر گفتم فكر كنم هورمونام بهم ريخته اينجوري شدم

خنديد گفت برو ازمايش من محل ندادم يه شياف پروژسترون گذاشتم كه پري زودتر بياد

فرداش لك كلا قطع شد

مشكوك شدم يه بيبي چك گذاشتم اول هيچي نبود بعد يه خط خيلي محو افتاد اونم نصفه..

گفتم حتما خراب بوده يكي ديگه داشتم گذاشتم اين كلا خط نيفتاد

  گفتم بيخيال شم بهتره...

رفتم سر كار ( داروخونه كار ميكنم) چشمم افتاد به بيبي چكا

گفتم بزار يكي ديگه بزارم اين بار در اولين ثانيه دوخط پرنگ افتاد

شبشرفتم بیمارستان امام رضا ساعت 10 ازمایش دادم و رفتم خونه مامانم

دکتر ازمایشگاه  گفت که جواب ازمایش دو ساعت دیگه  اماده میشه بهم گفت اگر+ باشه باید شیرنی بدی منم گفتم  فکر نکنم من ناباروری  دارم  خلاصه رفتیم  بعد دو ساعت با دستو پای اویزون رفتیم ازمایشگاه قبل از اینکه بریم جواب رو بگیریم با انگشت کوچیکه بهم قول دادیم که اگر منفی شد ناراحت نشیم

قول قول قول...

هی چی به در نزدیک تر میشدم استرسم بیشتر میشد برگه رو دادم تا جوابو بیاره کسی تو پذیرش نبود

امید رفت تو خود ازمایشگاه و به متصدی ازمایشگاه گفت برای گرفتن جواب اومدیم

اونم گفت بشینید صداتون میزنم

هنوز چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که یه نفر صدام زد

رفتم سمتش گفت خانوم میگن شما قراره شیرنی بدین...

یه هو گوشام داغ شد چشمام سیاهی رفت نفسم تنگ شد ضربان قلبم تند شد....

گفتم شیرنی..؟

شیرنی هم میدیم..!

گفتم یعنی ++++++

گفت بله خانوم مبارکه ...

شیرنی ما فراموش نشه....

من به امید نگاه میکردم...

امید به من...

هر دو به برگه ازمایش...

و کل پرسنل ازمایشگاه به ما...

چند ثانیه مکس بود و سکوت..

بعد امید شروع کرد به خندیدن سینشو سپر کرد یه بادی به قبقب انداخت بعد گفت ما اینیم دیگهه هه ههههه ههه

بعله اینه....

اینقدر حول شدیم که بدون خداحافضی راه افتادیم اومدیم .

اصلا نفهمیدم از اونجا تا ماشین چطوری رفتیم .

حالا ما یه کنجد داریم...

پسندها (2)

نظرات (6)

ازاده
14 مهر 93 9:35
سلام شاید باورت نشه اونقدر خوشحال شدم وقتی خوندم که سر کار اشک ریختم از خوشحالی مبارکت باشه (مادر)
دخترآبان
15 مهر 93 8:56
مبارککککککککککککه مامان کوچولو . میگم ماشین خوشگله قدمش خوب بود چقدر . تا خریدیش نی نی هم تصمیم گرفت بیاد بلاخره . برای منم دعا کن که مشکلات تورو دارم و از خدا بخواه که نی نی مارو هم زودتر بهمون هدیه کنه . خدا حفظش کنه برات البته با این بتای بالا فکر کنم دوتا باشن . در هرصورت ایشالا که بسلامتی دوران بارداری خوبیو سپری کنی و نی نی و شایدم نی نی ها بیان بغلت . دعا یادت نره خانومی
mina
15 مهر 93 10:04
salam mobarak bashe azizam,kheli movazebe khodt va fershte kocholot bash.
مامان الی
15 مهر 93 23:48
عزیزم مادر شدنت مبارک خیلی خوشحال شدم امیدوارم تک تک روز های بارداری به سلامت رد شن و بعد خبر اومدن یه جوجه ی ناز نازی رو بهمون بدی
مامان سبز
16 مهر 93 15:08
مبازک باشه عزیزم . من دوستت مامان مهربون هستم . خیلی خیلی خوشحال شدم
مامان علی کوچولو
17 شهریور 94 1:14
اشک تو چشام جمع شد من تقریبان تمام پستاتو دیدم خیلی مشتاق بودم که بالاخره چطوری حامله شدی یه حسیه قابل وصف نیست من ناباروری نداشتم ولی وقتی حامله شدم دو ماه نشون نداد وامپول زدم که به قول شما پری بشم که نشدم بعده دو ماه ومنتظر پری تو شب احیا فهمیدم حاملم به خاطر اینم اسم پسرمو علی گذاشتم چون از امام علی هم خواسته بودم بعضی وقتا با خودم میگم نکنه من اصلن حامله نبودمو این به خاطر توجه وعنایت حضرت علی بود چون که خدا به هرچی قادره واگه به چیزی بگه موجود باش اون موجود میشه.
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به آرزوی من می باشد